ســرخـط خـبــرهـا :
جمعه 25 دی 1394 / 16:49|کد خبر : 563|گروه : اجتماعی

طنز اداری/

داستانی از توگونی رفتن های آقایون مهندس در ادارات

داستانی از توگونی رفتن های آقایون مهندس در ادارات

رئیس، خوش لباس و شیک بود، راس ساعت مشخص تشکیل جلسه داد و با آغاز سخنرانی اش، سکوت عجیبی حاکم شد.

به گزارش سارال خبر به نقل از کُردتودی، رئیس آغاز کرد: "به نام خدا، من به عنوان رئیس این اداره، تابع نظم هستم از همه کار میخواهم با بی نظمی مخالفم و هر کسی هم بخواهد منو دور بزنه یا از شغلش سوء استفاده کنه برخورد میکنم کسانی که منو انتخاب کردن لابد فهمیدن من کی هستم و چقد توان دارم . خلاصه بگم میدم بندازنش تو گونی ".

حرفای جالبی بود خیلی به دلم نشست تقریبا همه حرف هایش را متوجه شدم بجز دو مورد دور زدن و گونی!

اولین روز کاری من شروع شد، من برای نظارت آماده شدم با انرژی و قدرت سر پروژه رفتم ، دقیقا همه چیز را اندازه گرفتم طول و عرض، ارتفاع و عیار، کمیت و کیفیت کار، و با بند به بند قرارداد تطبیق دادم، مبلغ را محاسبه کردم و دوبار چک کردم تا اینکه مبادا به قول رئیس، سهوا خطایی رخ دهد و پیمانکار متضرر شود و حق به حق دار نرسد چرا که ما در پیشگاه خداوند مسئول هستیم.

گزارش را تقدیم رئیس کردم و پیروزمندانه به خانه برگشتم .چند روز همینطور دقیق و با انگیزه ادامه دادم تا اینکه دیدم قرارداد اصلا متعلق به اداره دیگری هست و مربوط به آن پروژه نیست و به طور عجیبی شاید خواست خدا بوده وارد این پرونده شده بود و من اشتباهی کارم را انجام داده بودم .

قرارداد جدید به من داده شد و من برای نظارت عازم شدم و از قضا متوجه شدم باز یک اشتباهی رخ داده است و انگار این پروژه مربوط به یک اداره دیگری هست اما قرارداد آن متعلق به اداره ماست.

از مدیر پروژه عذر خواهی کردم و به اداره برگشتم و با رئیس یک جلسه کارشناسی مفصل برگزار کردیم. رئیس که بسیار توانا و قوی بود توضیحات لازم را به بنده دادند و بنده هم اشتباه خودم را پذیرفتم.

رئیس گفت: "مهندس جان تازه واردی، انشالله سالهای سال وقت لازمه تا یک کارشناس خبره بشی .این کار شمارو به مش غلام آبدارچی که دارای تجربه و تبحر کافیه، سپردم و شما چون دارای مدرک فوق لیسانس هستی بهتره مسئول انبار بشی تا حسابی تجربه پیدا کنی."

مش غلام با توجه به تجربه ای که داشت پروژه ها را سریعا اجرا و راه اندازی میکرد به هیچ مشکلی هم بر نمیخورد؛ بهرحال تجربه در کار خیلی مهم است و من هم مرتب قبض انبار صادر میکردم کار آنچنان سریع پیش می رفت که به ندرت وسایل به انبار تحویل داده میشد و از مغازه سریع به پروژه انتقال داده میشد.

یک بار از رئیس پرسیدم: "عجیبه من نمیدونم این پروژه ها کجا هستن". رئیس سریعا پاسخ داد: "مهندس جان برات یک شغل جدید در نظر دارم، مسئول امور قراردادها میشی". منم سریع پذیرفتم.

طبق فرمایشات رئیس همه چیز منطبق بر ایزو بود. سپس یک مهر بزرگ تحویلم دادند که وقتی روی قراردادها میکوبیدم همه میخ کوب میشدند. در مدت یک ماه، سیصد قرارداد منعقد کردم؛ البته چون تجربه کافی نداشتم نمیدانستم پروژه کجاست و مبلغ قرارداد را هم رئیس خودش می نوشت، اما غیر از این دو مورد همه چیز دست خودم بود.

رفته رفته در کارم استاد شدم اما در عین حال متوجه یک ایراد شدم! من که قراردادها را منعقد می کنم، مگر می شود از مبلغ قرارداد و جای پروژه، خبر نداشته باشم؟!

به همین خاطر سریعا به رئیس گفتم و ایشان در پاسخ گفت: "آقای مهندس این سوالت عجیبه، مال خستگیته،  یک مدتی استراحت کن، از این به بعد با حفظ پست سازمانی میشی مسئول امور اداری." منم گفتم: "چشم هر چی شما امر بفرمایید."

از اینکه مرتب در حال پیشرفت بودم به خودم افتخار میکردم نامه ها را در عرض چند ثانیه، شماره میزدم و ثبت میکردم، فقط گاهی جای بعضی از شماره ها را بایستی خالی میگذاشتم که خود رئیس شماره را بنویسند.

یک ماه ادامه داشت و کمی خسته کننده بود، فن جابجایی را کشف کرده بودم، کافی بود که باز یک سوال می پرسیدم، چون میدانستم رئیس به سوال حساس است و تا سوال کنم جابجا میشوم .

وقت گرفتم و رفتم پیش رئیس و گفتم: "آقای رئیس، شرمنده یک سوال برام پیش اومده." و همانطور که حدس زده بودم رئیس سریعا گفت: "سوالتو بزار برای بعد آقای مهندس، از فردا میشی مسئول امور مالی."

آن وقت بود که تازه قلق کار دستم آمده بود و داشتم کم کم مثل مش غلام در کارم خبره میشدم.

خلاصه، یک دسته چک یکصد برگی بزرگ که من عاشقش بودم با کلی پرونده مالی و حساب بانکی پُر از پول تحویل من داده شد.

کار آسانی بود؛ فقط در عرض چند ثانیه با کمک رئیس تمام برگه های دسته چک را  مبلغ می نوشتیم و می دادیم می رفت.  رئیس که میدانست من سرم شلوغ است، میگفت: "آقای مهندس شما فقط امضا کن من خودم مبلغ رو مینویسم نمیخام خسته بشی."  و بعد موقع خداحافظی با کمال احترام میگفت : "امری نداری آقای مهندس؟"  و منم بنا به احترام و توجهی که به من داشت برایش احترام قائل بودم.

بعد از مدتی متوجه یک مشکل شدم؛ چند ماه از کار کردنم گذاشته بود و من یادم رفته بود با اداره قرارداد ببندم!!

با رئیس در میان گذاشتم و رئیس گفت: " آقای مهندس شما قبلا کارای استخدامیت انجام شده چون خیلی توانا هستی اصلا مشکلی نیست فقط امضا بزن کاری نداشته باش."

چند ماه گذشت تا اینکه یک روز دیدم دو تا مامور جلوی درب اداره منتظر کسی بودند، یک چرخی دور من زدند و بعد سریعا من را توی گونی انداختند. دیگر چیزی نفهمیدم،  یکی دو ساعت که داخل گونی بودم یاد حرفای رئیس افتادم که از گونی و دور زدن صحبت کرده بود.

از این موضوع ناراحت بودم که چرا من همه چیز را از رئیس خوب و مهربانم یاد گرفتم و تمام فنون کاری را آموختم ولی آن دو مورد را نپرسیدم. به خودم گفتم که به محض خلاصی از گونی از رئیس عذر خواهی میکنم که شاگرد خوبی نبودم و خوب تجربه اندوزی نکردم.

یادداشت: نبی کمانگرپور

انتهای پیام/



برچسب ها :

رئیسادارهگونیآقای مهندسدور زدن در اداراتتوگونی کردن کارمندان

نظرات کاربران :

اولین نفری باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید!

دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نام *
 

کد امنیتی
 
   
Saral Khabr Telegran Channel
آخرین اخبار